۴۳
سلام یه دو سه هفته ای میشه که ننوشتم فکر کنم. الانم اینجام تا فقط یه چیزیو بگم و برم .. بعضی از آدم ها همیشه نیستن .. ولی همون گهگداری هم که سر و کله شون در زندگی مون پیدا میشه انگار یه نور عجیبی با خودشون میارن تو زندگی مون.انگار تو رو از زمین بلندت می کنن با نیروی حضورشون و پروازت می دن در آسمون ....
۴۴
سلام.+این روزها تلاش می کنم خودمو بکشم بیرون.. از چی؟ ؟؟؟ خودتم می دونی چیه منظورم.. ولی مطمینم که از پس این کار بر میام. چون می بینم که تو تمام کائناتت رو به صف کردی تا بهم کمک کنن. و بعدش که پر می شم از دیدن تو، اونوقت از خودم می پرسم چرا خودم به خودم کمک نکنم .. وقتی تو دستاتو دراز کردی سمتم که ی...
۴۵
سلام.فقط در این حد بگم که: فکر می کردم اولین جلسه تیراندازی سخت تر و کسل کننده تر باشه ..ولی نه تنها خسته کننده و کسل کننده نبود، که حتی .. بی نهایت لذت بخش و آرام بخش بود.وقتی از در باشگاه اومدم بیرون و مسیر خیابون رو به سمت خونه پیاده بر می گشتم، حس کردم یه ساعت تمام تحت ماساژ بودم.اینقدر احساس آر...
۴۶
سلام+یک در این ماه دو تا اولویت برا خودم تعیین کردم.یکی کلاس تیراندازی و دیگری هم همین کلاس مربوط به تدریس زبان (تی تی سی).حس می کنم نیاز بود بعد سال ها شیوه تدریس مو تغییر بدم و آپدیت شم. و احساس می کنم این کلاس حیلی سطح آگاهی و دانش مو صعود داده. چهارشنبه ای هم که گذشت یه ارائه داشتم از تدریس گرام...
۴۷
سلاماز وقتی برگشتم خونه تا به الان، یه چیزی هی بهم میگه برو تو وبلاگت اینو بنویس.. بدو دیگه، برو بنویسش دیگه .. و من بالاخره الان تسلیمش شدم و اومدم وبلاگو باز کردم تا بنویسمش.. چای در لیوان در کنار شکلات تلخ رو اپن آشپزخونه منتظرمن..رفتم آوردم شون و این طوری نوشتن بیشتر می چسبه.+یک.امروز کلاس تیران...
۴۸
سلام.قراره تا در روز جاری غروب پوستم کنده شه فکر کنم. کلی کار ریخته سرم. صبح ها ساعت ۵ بیدار می شم، حتی در روز جاری از استرس انجام کار، قبل از ۵ بیدار شدم خوبخود، امروز سومین روزیه که از خونه بیرون نرفتم حتی برای پیاده روی و پشت هم دارم پشت سیستم کار می کنم. باید چند تا فایل آماده کنم. شنبه باید با ...
۴۹
سلام+خواب شازده رو دیدم. داشت چهار دست و پا میومد سمتم.منو که دید نیم خیز شد. چشماشو ریز کرد و به من خیره شد.داشت فکر می کرد که آیا منو می شناسه یا نه.در کسری ار ثانیه لبخندی به پهنای صورتش زد.که یعنی خاله، من می شناسمت و چقدر از دیدنت خوشحالم.و روی نشیمن گاهش نشست با خیالی آسوده و راحت.و همچنان لبخ...
۵۰
سلام+در روز جاری بهم گفت: << ندیدن خیلی راحت تر از نبودن ه>>.بهش گفتم یعنی چی؟گفت: یعنی همین که می دونم هستی، حتی اگه دور باشی، خیلی هم دور... ولی خیالم راحته چون مطمئنم که هستی.مثل مامان باباها.. که شاید مدتی طولانی نبینی شون، ولی مطمئنی که هر وقت دلت بخواد می تونی بهشون زنگ بزنی، پیام بدی و سراغ ش...
۵۲
سلامدارم به جدول برنامه ریزی هفته ای که گذشت نگاه می کنم.. معمولا در حاشیه های خالی ش پاره ای روزمرگی ها رو هم جا میدم، گاه با مداد گاه با خودکارها نمی دونم برای چه روزی و چه سالی و برای چه کسی این حاشیه ها رو می نویسم ..همش در ذهنم روزی و تصور می کنم که تمام این روزمرگی های پاره پاره تبدیل به یک کت...
+۴۸
سلام.قراره تا امروز غروب پوستم کنده شه فکر کنم. کلی کار ریخته سرم. صبح ها ساعت ۵ بیدار می شم، حتی امروز از استرس انجام کار، قبل از ۵ بیدار شدم خوبخود، امروز سومین روزیه که از خونه بیرون نرفتم حتی برای پیاده روی و پشت هم دارم پشت سیستم کار می کنم. باید چند تا فایل آماده کنم. شنبه باید با فایل های آما...
+۴۹
سلام+خواب شازده رو دیدم.داشت چهار دست و پا میومد سمتم.منو که دید نیم خیز شد. چشماشو ریز کرد و به من خیره شد.داشت فکر می کرد که آیا منو می شناسه یا نه.در کسری ار ثانیه لبخندی به پهنای صورتش زد.که یعنی خاله، من می شناسمت و چقدر از دیدنت خوشحالم.و روی نشیمن گاهش نشست با خیالی آسوده و راحت.و همچنان لبخن...
+۵۰
سلام+امروز بهم گفت: ندیدن خیلی راحت تر از نبودن ه>>.بهش گفتم یعنی چی؟گفت: یعنی همین که می دونم هستی، حتی اگه دور باشی، خیلی هم دور... ولی خیالم راحته چون مطمئنم که هستی.مثل مامان باباها.. که شاید مدتی طولانی نبینی شون، ولی مطمئنی که هر وقت دلت بخواد می تونی بهشون زنگ بزنی، پیام بدی و سراغ شونو بگیری...
+24.خونه تکونی
درگیر خونه تکونی ام به شدّت!!یعنی اگه یکسری محدودیت ها نبود حتما از هال خونه عکس می گرفتم تا ببینید که چه بلبشو ای ه خونه.هنوز نرفتم سراغ آشپزخونه، که اگه برم دیگه جایی برای نشستن تو خونه پیدا نمیشه.دیروز چارپایه رو گذاشتم تو آشپرحونه، روش نشستم، لیوان قهوه رو با دو تا دستم درآغوش گرفتم و با لبخند م...
+۲۵.خونه مامان اینا
+پنچشنبه:می گفتن قراره از پنچشنبه غروب هوا نامساعد شه و اگه قصد سفر به مناطق شمالی کشور رو دارید قبل از شروع این تغییر آب و هوایی، هر چه سریع تر به مقصد برسید که در زمان این رویداد در جاده ها نباشید.پنجشنبه تعطیل بود ولی قهرمان باید می رفت سرکار. یعنی یهویی همچین اتفاقی افتاد و ما که قرار بود صبح زو...
+۲۶.همچنان خونه مامان اینا
داشتم با یکی از دوستان تلفنی صحبت می کردم. نفس نفس می زدم و مسیریو که دو سه روز قبل طی مکالمه تلفنی باهاش پیموده بودم داشتم این سری از انتها به ابتدا دور می زدم. یه جورایی انگار یه بار با دست چپ لقمه رو دور سرت بچرخونی و بذاری تو دهنت و بار بعد با دست راست. و جالب اینجاست که در این گردش متوجه شدم که...
+۱۸. بی حس و حال
سلامدقت کردی هر وقت احساس تنهایی می کنم میام اینجا؟امشب، خیلی تنهام.نه تنهای فیزیکی، که تنهای روحی.حس و حال توصیف هم ندارم.حتی نمی دونم چطور شد که یهو از اینجا سر در آوردم.یه چیزی اینجاست که وقتی دلم
+16. یک روز خوب
سلام نمی دونم داشتم به چی فکر می کردم، شاید تقریبا به هیچی.. ولی از خودم پرسیدم بنویسم یعنی؟ نمی دونم بقیه آدم ها برای ساماندهی مغزاشون چی کارا می کنن، ولی احساس می کنم این کار در مورد خودم، با نوشتن
+17. اولین پیاده روی بعد از مدتها در خیابان ولیعصر
سلام. از خونه که زدم بیرون، خیلی مراقب بودم تا صدای چرخش کلید در قفل در خونه، همسایه بغلی فضول و پرحرف مونو از خونش نکشه بیرون. سریع دکمه آسانسورو زدم و پریدم توش.. یه نگاهی به خودم در آینه آسانسور ان
+6. خیابان ولیعصر (عج)
+سه شنبه 21 اردیبهشت 95 تصمیم گرفته بودم که خیابان ولیعصر را از انتهایی ترین نقطه (میدان راه آهن) رو به بالا و به سمت شمال پیاده طی کنم .. تا هر جا که شد ..! البته تصمیم اولیه این بود که برای شروع، شاید میدان ولیعصر نقطه ی مناسبی برای پایان باشد ولی باز هم می بایست شرایط را در نظر گرفت .. ساعت موبای
+7. قهرمان ِخسته !
شنبه 25 اردیبهشت 95 بعد از اتمام کلاس و خداحافظی با دوستان تازه و دوست داشتنی م که منتظر آسانسور بودن، مسیر راه پله رو در پیش گرفتم. همچنان که حواسم به پیچ و خم راه پله و پله ها بود دست در کیف دستی م، موبایل را بیرون آوردم... 23 تا تماس بی پاسخ ..همش هم بین ساعت 5 و سی الی 7 و سی عصر .. ذهنم ناخودآگ